آتش زندگی‌ست

آتش زندگی‌ست

انسان در موقعیت که قرار بگیرد، با خویش معامله می‌کند و با خدای خویش، بس. آب کشیدنِ دمادم جانماز با اندیشه‌ی آن‌که از چشم ناظران نمازمان را طهارت بخشیده باشیم، بر کنار نگه داشتن خویش از جزر و مد، «چرا که سلامت بر کنار است»؛ جاده را تا انتها دانستن و با اطمینان به این‌که دَد و دامی در کمین نیست به راه افتادن، این‌هاست که زندگی را از شکوهِ در مخاطره زیستن می‌اندازد و حرارت حیات را به یخ‌بندانِ نجابتِ صوری می‌کشاند. آتش زندگی‌ست، نه مرگِ آتش.

تو مگو همه به جنگند وز صلح من چه آید/ تو یکی نه‌ای! هزاری، تو چراغِ خود برافروز/ که یکی چراغِ روشن ز هزار خفته بهتر

گیرنده‌های حساسی دارم. کوچک‌ترین اتفاق توی هر مرحله از زندگی مرا درگیر خودش و تبعاتش می‌کند. نه اینکه وارد هر ماجرایی شوم ولی هر ماجرایی -دقیقا هر ماجرایی- ساعت‌ها فکر مرا به خودش مشغول می‌کند. من اگر یک روزی بتوانم نفس نکشم قطعا همان روز را هم بدون فکر تمام نمی‌کنم. فکر کردن برای من یک عمل ناخودآگاه نیست! یک فعل آگاهانه‌ی خود خواسته است. بگذریم.

از سه شنبه تا الان که آن خبر را شنیدم، به نظرتان چه شده؟ نشسته‌ام به رویا و فرزندم و همسرم و خانواده‌ام که اکنون جنسش تغییر کرده؟ حاشا و کلا! 

درگیر خودم شده‌ام که لامصب چه می‌کنی؟ این چه وضعش است؟ به مرگ فکر کرده‌ای؟ مرگ برای تو چیست؟ زندگی چیست؟ این وسط، دنیای دون و اعلی را چه می‌کنی؟ این یک سال و نیم که عملا درس را گذاشته‌ای کنار و به قول خودت توی عکاسی ترکانده‌ای که انصافا هم ترکانده‌ای چه گیرت آمده؟ چه از دست داده‌ای؟ الان واقعا فرقی برایت کرد؟ و قس علی هذا!


پانوشت: تا الان فکر می‌کردم روزی به عدد است و کیل و میزان ولی امروز به نظرم آمدم روزی یک نسبت است. اگر با این فرمول نگاه کنم، مقدار دخل و خرجم همان نسبتی را دارد که صرفا مشغول به درس بودم! یک چیزهایی تو مایه‌های همان روزی مقدر و دنیایی که یا تو به دنبالش می‌روی و یا خودش دنبال تو می‌آید... روی این باید خیلی فکر کنم.


  • ۱ نظر
  • جمعه؛ ۱۰ شهریور ۹۶

بعد از چندی؛ صدایم کرد و گفت که دکتر صدای قلب جنین را شنیده! به همین سادگی اکنون به سوی پدر شدن می‌روم...

  • ۰ نظر
  • سه شنبه؛ ۷ شهریور ۹۶

ن: عمو کجا می‌ره؟

ز: سر کار

ن: می‌ره چی کار کنه؟

[من توی ذهنم: پول دربیاره. قسط داره. اجاره خونه داره. خرج داره.] [در همین حین: اگه کار دیگه‌ای هم بود می‌رفت؟]

ز: می‌ره عکس بگیره. عمو عکس گرفتن رو دوست داره!


رفتم سر برنامه‌ای که آفیش بودم. یک جلسه خالی از شنونده ولی مملو از گوینده. خب چه عکس‌هایی می‌شود گرفت؟ پرتره! پرتره سخنران‌ها. ولی بعد از آن جمله‌ای که از همسرم شنیدم کار کار نبود. وقت گذاشتن روی چیزی بود که به آن علاقه داشتم. حالا کنارش یک پولی هم برای ادای اقساط و پرداخت اجاره در می‌آمد. آن یک ساعت و نیم من کار نمی‌کردم؛ زندگی می‌کردم. عشق می‌کردم. شاد می‌شدم.

به جد معتقدم گاهی خدا حرف‌های خودش را از دهان همین آدم‌ها به گوش ما می‌رساند. مویدش هم آنکه یکی از آن‌ها که با عبارات ساده هم گفته شده، درونت غوغا می‌کند؛ یکی از آن‌ها به تو تلنگر می‌زد و از یکی آن‌ها می‌توانی بنویسی!

  • ۱ نظر
  • يكشنبه؛ ۵ شهریور ۹۶

ساعت شش و چهل‌وپنج دقیقه عصر از خواب بیدار می‌شوم. به زور لعنت فرستادن بر مگسی که آخرش هم دیده نشد. کم‌تر از یک ساعت وقت دارم برای ادای نماز. یک لیوان چای تازه دم شده می‌نوشم. عادت همیشگی؛ برای لود شدن سیستم عامل. همراه با عطسه‌های مردانه‌ام وضو می‌گیرم. می‌روم توی اتاق تا مهمان‌ها نماز خواندن این موقع‌ام را نبینند. در همین حین متوجه می‌شوم از لپتاپم برای دیدن عکس‌هایی که در عروسی‌ای که چند ساعت گذشته از آن فارغ شدند استفاده می‌کنند. همسرم مدام و با عبارت‌های مختلف و کش و قوس‌های صدایش، خواهرزاده‌اش را نهیب می‌زند. دور می‌کند. حواسش را پرت می‌کند. به خودم می‌گویم نکند دوباره این طفل دارد با یک دستش صفحه مانیتور و با دست دیگرش بدنه لپتاپ را فشار می‌دهد. یادم می‌افتد که وسیله کارم است. گویا اگر خدای نکرده اتفاقی بیفتد دستم توی پوست گردو می‌ماند و از این طور فکرها.

نمی‌فهمم چه خواندم؛ چند رکعت خواندم. سلام پایان را داده نداده از اتاق می‌آیم بیرون و همسرم را صدا می‌کنم و با حالت حق‌به‌جانب می‌گویم "آن ماسماسک وسیله کار است. دست بچه چه می‌کند؟ اگر بشکند از نان خوردن می‌افتیم" که یک‌هو همسرم در جواب می‌گوید: "دوربین مادرش را می‌کوبید این ور و آن ور! چه می‌گویی؟"

مرا برق می‌گیرد. نماز آخر وقت با آن حضور قلب برای هیچ؟ خدا بهم رحم کند...

تب نوشتن، آن هم در روزهایی که به شدت درگیری فکری دارم؛ شده نمک روی زخم؛ نفت روی آتش... اگر چندی پیش در چند راهی مبهم قرار گرفته بودم و گنگ بودم از آن؛ این روزها در یک دو راهی واضح به روی دو زانویم نشستم و آخر مسیرها را هم می‌بینم و قدرت انتخاب و تحمل هر دوی آن‌ها را دارم ولی نمی‌دانم به مسیر پیشنهادی نیمه‌ی سنتی وجود بروم یا افسارم را بدهم دست نیمه‌ی مدرن و یک لگد محکم بزنم به یک نیمه از وجودم.

قبل‌تر و کمی هم اکنون، آرمان‌گرایی‌ام کوچک‌ترین حرکت معمولی‌ای که از یک انسان می‌توانست سر بزند را به شدیدترین وجه محکوم می‌کرد ولی چندی‌ست که پیش خودم می‌گویم نکند خود خدا -خدای خالق- رشد و بالندگی را در همین زندگی‌های معمولی جاری در بین بشر را خواسته و راه این‌ست نه آن!

دچار چندگانگی‌های ارزشی شدم. گرفتار نکره شدن تعاریفم از روابط شده‌ام. زندگی عادی‌ام مثل صحنه‌های یک خواب طولانی شده. پیچیده، نامفهوم، بی‌ربط، خارج از قاعده و البته با رگه‌های از واقعیت.

نوشتن این وسط چه نقشی دارد؟ نوشتن بازگو کردن‌ست. شخم زدن‌ست. سیر کردن‌ست. درگیری‌ست. خود درگیری به شکل دیگری نمایان‌شده. آن قدر می‌دانم حتی این مجهول نوشتن و یا با اسم و رسم نوشتن دو روی همان دو مسیری‌ست که در ابتدای جدایی‌شان به روی زانوهایم نشسته‌ام.

با اسم حقیقی نوشتن فرصت تجربه فضای جدید را از من می‌گیرد و به راهی می‌برد که برایم مشخص است صلاح و صواب است و ندای دلم است و با چهره‌ی غیر خود فعلی‌ام نوشتن که عقل منادی‌اش شده ویران کردن ماقبل است؛ یک ویرانی که از بنا شروع می‌کند و از ظاهر هم به طریق اولی چیزی باقی نمی‌گذارد. ناگفته نیست این وسط شجاعت هم بی‌تاثیر نیست...

  • ۰ نظر
  • يكشنبه؛ ۲۹ مرداد ۹۶